راز بلاگ

مرجع وبلاگ های ایرانی


مرگ من موقتی نیست

به تابلوی زردرنگ «میدان انقلاب اسلامی» تکیه دادم و بی‌توجه به جمعیت انبوه اطرافم، سر خم کردم و زدم زیر گریه و شیشه‌های عینکم را آب لبالب فرا گرفت. قطار آمد و درهایش را باز کرد و من ایستادم و گریه کردم. درها بسته‌شدند و قطار رفت و من هنوز در همان نقطه ایستاده بودم و اشک‌ها امانم را می‌بریدند و صدای هق‌هق‌هایم در جریان هوای کرکننده‌ی قطار خفه می‌شد. عینکم را درآوردم و اشک‌هایش را تکاندم و مثل تمام این ده سال که با بد و خوب هم ساخته بودیم، لکه‌های نمکینش را تحمل کردم. به شادمان که رسیدیم، عینکم را در آوردم و در جیب گذاشتم. دیگر چه اهمیتی داشت که ساعتِ مترو چه عددی را نشان می‌داد؟ چه اهمیتی داشت که قطار قبلی در کدام ایستگاه بود و چند دقیقه بعد می‌رسید؟ تمام آن‌چه را که باید، از آدم‌ها دیده و شنیده بودم. عینک را درآوردم و باد، پلک‌های متورم از ساعت‌ها گریه و بی‌خوابی شبانه‌‌ام را نوازش کرد. چشم‌هایم را بستم و منتظر قطار بعدی ماندم و دیگر گریه نکردم. در زندگی چیزهایی هست که باید عاقبت روزی سر خم کرد و گردن به پذیرفتن‌شان نهاد. مثل نفرت عمیق و ریشه‌دوانده‌ی من از کرج، از اتوبان، از نمای رو به توسعه‌ای که بازهم نمی‌تواند غربت شهرستانِ درونش را پنهان کند. مثل سرافکندگی از اینکه آخرین آرزویِ تحصیلی به‌ثمرنشسته‌ام، قبول شدنِ سال ۸۶ فرزانگان باشد. مثل هراس از سال‌ها بعد، زمانی که هیچ خاطره‌ی دانشجویی افتخارآمیزی برای تعریف‌کردن برای دخترم نداشته باشم. مثل غربتی که تمام عصرهایی که تنها، سر به شیشه تکیه داده‌ام و خودم را برای سفر یک‌ساعته‌ی بین‌شهری‌ام آماده می‌کنم در تنم می‌لغزد و خودش را به دور گلویم می‌رساند و خفه‌ام می‌کند.
در زندگی، چیزهایی هست که عاقبت کمرمان را خواهد شکست.




برچسب ها:
منبع مطلب